دل نوشته های علی خالقی

این وبلاگ شامل دل نوشته های شخصی و مطالب جمع آوری شده می باشد

دارم میمیرم

 

دارم میمیرم
 
اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه 

گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟ 
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد...

  
نویسنده : علی خالقی ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : مرگ ، زندگی


جنگ اغاز شده است : تغییر انگشتر شرف الشمس آقا به انگشتر حدید

بعد از اون حضور بی سابقه و بی نظیر مردم در 22 بهمن و سرکوب فتنه گران در بعد اجتماعی اکثر تحلیل گران معتقد بودن فتنه تمام شد ... تو فضای نت و سایبر هم نسبت به قبل 9 دی و 22 بهمن به طور کاملا محسوسی حملات و توهینات و توهمات و  ... کم شده خیلی ...

در بازه زمانی 9 دی تا 22 بهمن  خبرایی از دیدار خصوصی رهبر با علما و نماینده ها و مسئولین کشوری و لشگری به گوش میرسید که آقا فرمودن فتنه ای بزرگتر در راه داریم آماده باشین ... تو یکی  صحبت هاشون هم بعد از 9 دی استنباط من این بود که هشدار این فتنه جدید رو دادن و اشاره کردن که پیچیده تر هست ...
آیا تا حالا به انگشتر آقا دقت کرده بودین ؟؟؟ ...  آقا همیشه دستشون " شرف الشمس " هست یا زرد یا قرمز تیره ... تو هر عکس که نگاه کنید این دو تا انگشتر اکثرا دستشونه ... که کلی خواص پزشکی و شرعی و اینا داره ...
از اول آذر ماه تو دیدار با نخست وزیر کویت (+ ) به بعد دیگه انگشتر دست آقا شد انگشتر " حدید "   حدید صینی ... این انگشترو امام علی (ع) موقع جنگ روایت هست که دستشون میکردن ...

عکسهای با کیفیت بهتر رو توی آدرس زیر گذاشتم می تونید ببینید

http://khaleghi.persiangig.com/Image/

جنگ اغاز شده است : تغییر انگشتر شرف الشمس آقا به انگشتر حدید

  
نویسنده : علی خالقی ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩


جنگ اغاز شده است : تغییر انگشتر شرف الشمس آقا به انگشتر حدید

"یا غافر"

اینست رمز عملیات در جنگ پیش رو
رمزی که بر انگشتر حدید نائب امام زمان(عج) نقش بسته است...

مدتی است این مقوله را دقیق رصد می کنم. عکس بالا هم مربوط به لحظه امضاء دفتر یادبود ناو جماران است.

جنگ نرم بزودی وارد مرحله ای جدید خواهد شد...

فتنه ای عظیم در راه است...

فتنه ای که از خرداد اغاز و در بهمن و اسفند به اوج خواهد رسید

عکسهای با کیفیت بالاتر رو در آدرس زیر گذاشتم خواستید می تونید ببینید

http://khaleghi.persiangig.com/Image/

 

جنگ اغاز شده است : تغییر انگشتر شرف الشمس آقا به انگشتر حدید

  
نویسنده : علی خالقی ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩


مدینه شهر پیغمبر

سلام من به مدینه

به آستان رفیعش

به مسجد نبوی

به لاله های غریبش

 

سلام من به علی و

به حلم و صبر عجیبش

سلام من به بقیع و

چهار قبر غریبش

 

 نشسته باز دلم پشت درب بسته آنجا

گرفته باز دلم بهر قبر مخفی زهرا

تو ای مسافر شهر مدینه در دل شبها

نبود هر چه که گشتم نشان ز مرقد زهرا

 

یا زهرا

 

سلام من به تو ای

بانویی که مرد نبردی

ز غیر هر چه که دیدی

به یار شکوه نکردی

 

سلام من به بازو

کبودی رویت

به سرخ فامی اشک تو و

سپیدی مویت

 

مدینه منزل قرآن

مدینه محفل قرآن

درون دل خبر داری

تو از درد دل قرآن

 

مدینه شهر پیغمبر

مدینه شهر پیغمبر

 

خدا بر تو نظر دارد

که هستی شهر پیغمبر

مدینه شهر گلهایی

چه گلهایی همه پرپر

 

مدینه شهر پیغمبر

مدینه شهر پیغمبر

 

یا زهرا

دانلود فایل صوتی از آدرس زیر:
http://khaleghi.persiangig.com/audio

  
نویسنده : علی خالقی ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩


درد دلی با دوکوهه

دوکوهه

می دانم که چه قدر دلتنگی ؛ می دانم که دلت می خواهد بازهم خودرا به حبل دعای شهدا بیاویزی وبا نمازشان تا عـرش اعلی به بالا روی ٬

می دانم که چه می کشی دوکوهه

دو کوهه ،ای پر از نوای کمیل ! ای پر از زیارت عاشورا ! و ای مثنوی معنویت بسیجیان! آمده ام کنار تو ، کنار شانه های ستبر تو و بر زخمهایت بوسه می زنم .

دو کوهه ، ای دیوان خاطرات سرخ ! آمده ام تا با تو از دلتنگی بسیجیان بگویم . آمده ام بگویم تنها تو نیستی ، که تنهایی ، ما نیز تنهائیم  . و دل خوشیم با مشتی خاطرات پریشا ن .آمده ام بگویم تو از همه بخدا نزدیکتری و بهتر از هر کس در دل بسیجیان جای داری .آمده ام بگویم دلمان انبوه درد است . درد نا مهربانی و حسرت فراق دوستان . آنانکه خود نام آور بیشه های خوف و خطر بودند و فریاد رسایشان کمر دشمن را می شکست ،اینک گمنام ترینند .تنها تو هستی که از زمزمه بسیجیان آگاهی . خوشا بحالت !

دو کوهه تو میزبان هشت ساله بهترین لاله هایی که در دامان سبز تو پرورش روح یافتند و آگاهانه به خدا رسیدند . لاله هایی که در دامان تو بود بعد از این در دامنه هیچ دشتی نتوان یافت . با تو و اروند و شلمچه و قلاویزان و شاخ شمیران و ماووت جور دیگری باید صحبت کرد باید از شما با واژه های آسمانی سرود . کاش می شد یکبار دیگر بسیجیان را در حسینیه تو گرد آورد و زیارت عاشورایی زمزمه کرد.

دو کوهه ، تو عزیز دل بسیجیانی ، تو پاکترین سرزمینی برای گریه هایم ! تو صبورترینی برای شکوه هایم ! شبهای تو زیباترین شبهاست برای خواندن خدا . تو هنوز که هنوزست بسیجی مانده ای . دشتها همه به تو ا قتدا می کنند . بسیجیان جز در آ غوش تو آرام نمی گیرند .امروز تمام زمزمه هایم را می آورم برای یا فتن آرامش گمشده ام .ما همه خویش را در تو پیدا می کنیم . نمی توان بسیجی بود و تو را نشناخت .نمی توا ن دل بسیجی داشت و تو را فراموش کرد .

راستی دو کوهه می خواهم بگویم ، چه شده است که جامعه ما را جذبه معنویت فرا نمی گیرد ؟ چه شده ا ست که فرهنگ بسیجی که زمانی ا فتخار پاکترین و بزگترین مردان ما بود از بین رفته است ؟ چه شده ا ست که زمانی نه چندان دور ، بسیجی زندگی کردن ، بسیجی مردن ،راه کسب ا فتخار بود ، اما اینک از بسیجی فقط " لفظ" ان مانده و بس !

راستی دوکوهه ، تو هم این را می دانی که در تمام دنیا یک بسیجی سرمایه دار پیدا نمی شود ؟ و این را هم میدانی که بسیجیان ما ، ماهانه کرایه خانه ندارند بدهند . اما دلشان و عقیده شان را به کرایه نمیدهند ؟ و لابد این را هم می دانی که در گوشه وکنار شهرمان ،بسیجیان بیصدا دارند دق می کنند !

دو کوهه ، ای محرم راز بسیجیان ،دل تنگیهایم را فقط در فضای تو پرواز می دهم که از نماز شب بسیجیان سرشاری .ای اشنای سروهای سربدار ، روبروی تو  ارامش عمیقی ست برای التیا م زخمهایم . با تو که می نشینم ، تنهایی را فراموش می کنم و زمزمه یا زهرای بسیجیان را در نگاهت میخوانم .

ای یادگار حاج همت ! ای صبور غریب ! ای عطر بسیجیان پیچیده در تنت ! در آن روزگار علی (ع) با چاه درد دل می کرد اینک و در این روزگار ما نیز با تو بازگو می کنیم دلتنگیهایمان را .

ما را دریاب ، دوکوهه !

  
نویسنده : علی خالقی ; ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : دوکوهه ، درد دل


با من سخن بگو دوکوهه

گفتاری از زبان سیدالشهدا اهل قلم:

با من سخن بگو دوکوهه

 

اگر بپرسی دوکوهه کجاست چه جوابی بدهیم؟ بگویم دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که بسیجی‎ها را در خود جای می‎داد و بعد سکوت کنیم؟ پس کاش نمی‎پرسیدی که دوکوهه کجاست چرا که جواب گفتن به این سوال بدین سادگی‎ها ممکن نیست. کاش تو خود در دوکوهه زیسته بودی که دیگر نیازی به این سوال نبود. اگر آنچنان بود، شاید تو هم امروز با ما به دوکوهه می‎آمدی.

 دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که سالهای سال با شهدا زیسته است با بسیجیها و از آنها روح گرفته است روحی جاودانه. یک بار دیگر! سلام دوکوهه قطارها دیگر در دوکوهه نمی‎ایستند و بسیجیها از آن بیرون نمی‎ریزند. قطارها دوکوهه را فراموش کرده‎اند. اما شهداء انسی دارند با دوکوهه که مپرس. می‎گویی نه؟ از حوض روبروی حسینیه حاج همت بپرس که همه شهدای دوکوهه با آب آن وضو ساخته‎اند. در حاشیه اطراف حوض تابلوهایی هست که به یاد شهدا روییده‎اند اما الفت شهدا با این حوض نه فکر کنی که به سبب تابلوهاست. من چه بگویم اینها سخنانی نیست که بتوان گفت. تو خودت باید دریابی وگرنه چه جای سخن؟

ای دوکوهه، تو را با خدا چه عهدی بود که از این کرامت برخوردار شدی و خاک زمین تو سجده‎گاه یاران خمینی شد؟ و حال چه می‎کنی در فراق پیشانیهایشان که سبب متصل ارض و سماء بود و آن نجواهای عاشقانه؟ سکوت کرده و دم برنمی‎آورد. ما که می‎دانیم زمان بستر جاری عشق است تا انسانها را در خود به خدا برساند و حقیقت تمامی آنچه در زمان حدوث می‎یابد باقی است. پس از حسینیة حاج همت بخواه که مهر سکوت را از لب برگیرد و با ما سخن بگوید. حسینیه حاج همّت قلب دوکوهه است حیات دوکوهه از اینجا آغاز می‎شد و به همین جا باز می‎گشت. وقتی انسان عزادار است. قلب بیش از همه در رنج است و اصلاً رنج بردن را همه وجود از قلب می‎آموزند دوکوهه قطعه‎ای از خاک کربلا است، اما در این میان حسینیه را قدری دیگر است. کسی می‎گفت: کاش حسینیه را زبانی بود تا با ما بگوید از آن سری که میان او و کربلاست گفتم حسینیه را آن زبان هست. کو محرم اسرار؟ دوکوهه، خاک و آب و در و دیوارهایش، همة وجودش با حضور شهداء آن همه انس داشته است که اکنون در این روزهای تنهایی جایی مغموم‎تر از آن نمی‎یابی. دوکوهه مغموم است و در انتظار قیامت دلش برای شهدا تنگ شده است. عالم محضر شهداست اما کو محرمی که این حضور را دریابد و در برابر این خلأ ظاهری خود را نبازد؟ زمان می‎گذرد و مکان‏ها خروجی شکستند اما حقایق باقی هستند. شهید حاجی‎پور زنده است من و تو مرده‎ایم. شهدا صدق و استقامت خویش را در آن عهد ازلی که با خدا بسته بودند اثبات کردند. کاش ما درخیل منتظران شهادت باشیم.

  
نویسنده : علی خالقی ; ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : دوکوهه


دوکوهه السلام ای خانه عشق...

 

 

 

دوکوهـه السلام ای خانه عشق

 

سلام ما به تو ای میخانه عشق

دوکوهـه منزل و ماوای عشاق

 

دگر خالــی شد از جای عشاق

دوکوهـــه با صفا بودی و زیبا

 

چرا حالا شدی تنهــای تنها؟!

دوکوهه از چه چون ویرانه هستی؟

 

تو خـالی از گل و پروانه هستی؟

دوکوهه صبحگاهت باصفا بود

 

کلاس درس ایثار و وفا بود

دوکوهه گو که گردانها کجایند؟

 

مگر نزد شهید کربلایند؟

دوکوهه آن حسینیه همت

 

دگر پر گشته است از خاک غربت

دوکوهه کو یگان ذوالفقارت؟

 

کجایند عاشقان بی قرارت؟

دوکوهه از جدائی تو فریاد

 

بگو باشد کجا گردان مقداد

دوکوهه قلب ما پر گشته از غم

 

نمی آید دگر گردان میثم

دوکوهه کن نظر بر ما چها رفت

 

بگو گردان حمزه ات کجا رفت

دوکوهه درس آموز شهامت

 

کجا زد خیل گردان شهادت؟

دوکوهه ای محل عشق و ایثار

 

بود خالی دگر گردان انصار

دوکوهه روز ما گشته شب تار

 

کجا بر پا شده گردان عمار

دوکوهه گشته اند قربان قاسم

 

بسیجیان غیرتمند مسلم

دوکوهه مرغ ما گردیده پرپر

 

کمیل و و مالک و گردان جعفر

دوکوهه گشته ای خالی تو دیگر

 

ز گردان حبیب و هم ابوذر

 

 

 

دانلود فایل صوتی از لینک زیر

 

http://khaleghi.persiangig.com/audio

  
نویسنده : علی خالقی ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : دوکوهه ، عشق


فراری از گناهم سوی تو در گنج محفل ها

بسوزم تا نصیب من نمائی، سوز و آهت را

بگریم تا ببینم جلوه ای از جلوه گاهت را

نگاهت قدرت تغییر دلهای ما دارد

دریغ از من مکن ای چشمه رحمت، نگاهت را

فراری از گناهم سوی تو در گنج محفل ها

نخواهم داد بر عالم من این فیض پناهت را

یقین دارم به فکر رد سائل نیستی هرگز

یقین دارم دعا گوئی، غلام رو سیاهت را

دلم خواهد شود روزی سیاهی لشکرت باشم

کنم خدمتگزاری در ظهورت سپاهت را !!

  
نویسنده : علی خالقی ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧


بر گرد شیعه دیگر از هجر تو خسته است

تو در پی کار منی، من دور از تو

چشمان خواب و خسته از من، نور از تو

 

تا کی ز دست این گدا آزرده هستی

من حتم دارم از دلم افسرده هستی

 

تو در پی تقدیر رزق این گدائی

من جای شکرش می کنم از تو جدائی

 

کی گرمی دست تو را حس می نمایم

کی نور چشم تو فتد بر چشمهایم

 

امروز روز دست گیری از دل ماست

جدائی از تو تنها مشکل ماست

 

ای زود رفته از وطن آهسته بر گرد

غده گشای دستهای بسته بر گرد

 

بر گرد شیعه دیگر از هجر تو خسته است

قربان قلب تو مگر دست تو بسته است

 

پهلوی بشکسته بود چشم انتظارت

صحرانشین فاطمه کو ذوالفقارت؟!

 

آیا شود ما هم رکاب نور باشیم؟

بر انتقام فاطمه مامور باشیم!!

  
نویسنده : علی خالقی ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧


بیا بیا که حسین انتقام می خواهد

بیا بیا که عدالت بهار می خواهد

بیا بیا که عطش آبشار می خواهد

 

بیا بیا که محبت قیام می خواهد

بیا بیا که حسین انتقام می خواهد

 

الا عصاره هستی، بهانه خلقت

کرانه سایه تو بیکرانه هستی

 

امیر خضر توئی و امام عیسی ئی

تو روح آب حیات و دم مسیحائی

 

من از دیار شهیدان عشق می آیم

ز کربلای حسین و دمشق می آیم

 

ستاره ام که به شبهای تار می سوزم

شقایقم که میان بهار می سوزم

 

ز اشک و آه، پریشان آتش و آبم

دخیل پنجره های ضریح اربابم

 

مسافرم ز دیار غریب می آید

من از کنار مزار حبیب می آیم

 

جنون عشق ببین تا کجا کشانده مر

ز دست رفته ام آخر دلی نمانده مرا

 

دلی که بود مرا کربلا ز کف دادم

چو شمع روی مزار یار بنهادم

 

الا که گر نبود صبر توشه سفرت

خدا کند که نیفتد به کربلا گذرت

 

چشمه خون گلویت جاریست

بیا بهار زمانه که وقت گلکاریست

 

هنوز پرچم سرخش تو را بهانه کند

بیا که حرمت نام تو را ترانه کند

 

 

  
نویسنده : علی خالقی ; ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧


مناجات کربلائی ظهور در محرم

الا ای صفای وجودم بیا                    بسوی تو روی سجودم بیا

بیا که روح و روان تنی                    تو را دوست دارم عزیز منی

به تو اعتقاد دلم محکم است              ز تو هر چه گویم حبیبا کم است

به چشمان تو اقتدا می کنم                برای ظهورت دعا می کنم

اگر چه دلم من ز تو غافل است                   همین قلب غافل به تو مایل است

دعا کن حبیبا برای دلم                     شده عشق رویت بلای دلم

بدستم بیا غنچه یاسی بده                  به من درس زهرا شناسی بده

من از عاشقان تو یا ابن الحسن           بمیرم برای تو یا ابن الحسن

توسل نماید به چشمان تو                  همه هستی من به قربان تو

نگاهی نما سوی سینه زنان                 بر این سینه زنان تازه جوان

بیا ای دعای شب فاطمه                    ظهور تو ذکر لب فاطمه

بیا ای نشان از سپیده بیا                    بیا که محرم رسیده بیا

بیا تا که ما هم به سینه زنیم                بیا در محرم به سینه زنیم

بخوان از گلوی بریده بخوان              از آن ماه در خون تپیده بخوان

 

  
نویسنده : علی خالقی ; ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧


گل نرگس فدای رنگ وبویت

گل نرگس فدای رنگ و بویت

نصیبم کی شود دیدار رویت

 

گل نرگس تو که زیباترینی

میان هر دو عالم بهترینی

 

گل نرگس تو که مهد وفایی

نگار دلربا و با صفایی

 

گل نرگس نکن تو ناامیدم

که عمر داده و مهرت خریدم

 

به دل دارم امید تا زنده هستم

رسد بر دامن مهر تو دستم

 

بیا ای صاحب دلهای خسته

که قلب عالم از هجرت شکسته

 

بیا با ما بساز ای یار نازم

که من اندر دو عالم بر تو نازم

 

تو نوری، مهری و عشق و صفایی

تو دوری از بدی و هر جفایی

 

بیا ای یادگار آل یاسین

بیا بر مسند جدّت تو بنشین

 

بیا بر خوان تو، آئینه عشق

بیفکن بر سر ما سایه عشق

 

تویی و الله قرآن مجسم

بود هجر تو تنها مایه غم

 

بیا ای معنی توحید و کوثر

ظهور از کعبه کن محبوب داور

  
نویسنده : علی خالقی ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧


گر با گنه ام باعث آزار تو هستم

ابا صالح بیا دردم دوا کن

بیا مهدی بیا دورت بگردم

اکنون که کنار توام ای دلبر مه رو

آغوش گشا و به خودت متصلم کن

با گرمی لب های خود ای یوسف زهرا

  سوزی بده بر جانم و مشتعلم کن

شرمنده از حاصل عمرم که تباهی است

تو رحم به آلودگی ماحَصَلم کن

حیف است دلی که ز گِل توست بمیرد

با ناله وقت سحرت زنده دلم کن

ای بنده درگیر به افراط و به تفریط

خواهش ز تو دارم که بیا معتدلم کن

معروف به تصدیق توام لطف بفرما

بر علم دل سوخته ام محتملم کن

گر با گنه ام باعث آزار تو هستم

با آمدن پیک عجل زیر گِلم کن

  
نویسنده : علی خالقی ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧


یابن طه، یابن یاسین، یابن نور

یابن طه، یابن یاسین، یابن نور

کی شود از کعبه بنمائی ظهور؟

یابن طه ، کی ز یُمن  مقدمت

میشود چشم عدویت جمله کور

یابن طه، یابن حیدر ، یا حبیب

کن دلم از نور زهرا  غرق نور

یابن طه ، ای  صفای زندگی

دفعه ای از منزل ما کن عبور

شکر حق با غصه ات خو کرده ام

با غمت دل میشود غرق سرور

کی شود ، وقت نماز نافله

نزد تو یابم سحر فیض حضور

التماست  می کنم بهر  دعا

ای سلیمانا نگاهی کن به مور

من نِیَم آگه چه حالی می شوی

چون کنی پرونده من را مرور

با تمام وجود می خوانمت ، ای خورشید پنهان. نه! تو پیدائی ، این منم که در پس گناهانم غایبم.پس با نور وجودت مرا از تاریکیهای سیاه چـال گناه به سوی نور و رو شنائی هدایت فرما. 

آدینه ای دیگر ... روزی دیگر ... سالی دیگر... روزهایم تبدیل به ماهها شد و ماهها تبدیل به سالها . قافلــــه عمرم به سوی آخرت روانه شد و ..... تو نیامدی. 

  
نویسنده : علی خالقی ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧


کربلای طلائیه!

در آن سختی کار، شهید میثمی گفت:

           «هر کس در طلائیه ایستاد،

 اگر در کربلا هم بود می‌ایستاد.»

  
نویسنده : علی خالقی ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها : طلائیه ، کربلا


نجوا با طلائیه و لاله هایش... با من سخن بگو طلائیه!

طلائیه!
با من سخن بگو و پرده از رازی بردار که سالها تو و خدای تو شاهد آن بوده اید.
طلائیه!
چقدر غمگینی. آن روز سرافراز و امروز سر به زیرانداخته ای. با کسی سخن نمی گویی و سکوت پیشه کرده ای. اما سکوت تو بالاترین فریاد است و خفتگان را بیدار می کند و بیداری را در رگهای انسانهای به ظاهر زنده می ریزد. اینجا همه از سکوت تو می گویند و من از سکونتی که در تو یافته ام و تا امروز چقدر از تو و نفس های طیبه ات، از تو و از رازهای سر به مهرت، از تو و مردان بی ادعایت که مس وجود را به طلای ناب شهادت معامله کردند، دور بوده ام. چه احساس حقیری است در من که توان شنیدن قصه های پرغصه ات را ندارم.
طلائیه!
می گویند، اینجا جایی است که شهیدان حسین وار جنگیده اند و من از بدو ورود به خاک پاکت، تشنگی را در تو دیده ام و انتظار اهالی خیام را به نظاره نشسته ام اینجا، چقدر بوی حنجره های سوخته می آید و چقدر دستها تشنه وفایند.
طلائیه!
من در این سرزمین حتی به قمقمه های عطشان سلام می دهم و سراغ عباس های تشنه لب را از آنان می گیرم . مگر می توان سالک عاشورا بود و تشنگی را فراموش کرد و از کنار حلق های شعله ور بی تفاوت گذشت.
طلائیه!
من با تمام وجود در تو جاری می شوم تا در میان نیزارها و نیزه شکسته ها، سرهای ستاره گون برادرانم را به دامن گیرم و برایشان از زخم بگویم، از اسارت، از تنهایی، از غربت، از…
طلائیه!
از فراز همه روزهایی که بر تو گذشت بر من ببار و تشنگی این دل در کویر مانده را فرونشان. می خواهم در تو جاری شوم، می خواهم رمز شکفتن و پرواز را از تو بیاموزم و بدانم بر شانه های زخمی تو چه دلهایی که آشیان نکرده اند.
طلائیه!
می گویند «همت» از همین نقطه آسمانی شده است، عاشقی که در پی لیلای شهادت در بیابانهای زخم خورده طلائیه مجنون شد. من امروز آمده ام ردپای او را تا افق های بی نهایت و در امتداد عشق جست وجو کنم. اینجا عطر او لحظه ها را پرکرده است و دستهایش هنوز مهربانی را منتشر می کند.
طلائیه! طلائیه! طلائیه... 
من از سکوت راز آلودت درسها آموخته ام! با من سخن بگو!

  
نویسنده : علی خالقی ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :


طلائیه... چه طلایی ه طلائیه!!

طلائیه محل شهادت سردار خیبر شهید همت، برادران باکری و قطع شدن دست شهید خرازی است و عملیاتهای مهم بدر و خیبر در آن واقع شد اولین خاکی بود که عراق گرفت و آخرین خاکی بود که ول کرد! قدم به قدم خاک طلائیه خون شهیدی ریخته شده و تو نمیتوانی جایی قدم بگذاری و با اطمینان بگویی اینجا کسی شهید نشده! پس خلع نعلین میکنی و پابرهنه بر خاک مقدسی قدم مینهی که فقط ملائکه می دانند آنجا شهیدان با خدا چه سودایی کردند...

 طلائیه چه حس غریبی داری... دلم برایت تنگ می شود...

  
نویسنده : علی خالقی ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :


طالب حضور!!

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را

 غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را

 با صد هزار جلوه برون امدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

 بالای خود در آینه چشم من ببین
 تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را

 مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبله گاه مومن و ترسا کنم تو را

 طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یکجا فدای قامت رعنا کنم تو را

 رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را

 

 فروغی بسطامی

  
نویسنده : علی خالقی ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :


ای شاه بیت شعر بلند جوانیم

ای شاه بیت شعر بلند جوانیم
کی می شود به فصل بهارت بخوانیم؟!

آیا شبی که خسته ایم از انتظارها
بر سفره صبور دلت می نشانیم؟!!

  
نویسنده : علی خالقی ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :


خدا کند که کسی حالتش چوما نشود

خدا کند که کسی حالتش چوما نشود
 ز دام خال سیاهش کسی رها نشود
 

خدا کند که نیفتد کسی ز چشم نگار
 به نزد یار چو ما پست و بی بها نشود
 

به حق رخت غلامی خدا کند که کسی
 چو ما ز سفره ارباب خود جدا نشود
 

جواب ناله ی ما را نمی دهد دلبر
 خدا کند که کسی تحبس الدعا نشود
 

به خانه ی دل ما پا نمی نهد دلبر
 خدا کند که دلی خانه ی جفا نشود

 شنیده ام که از این عبد یار خسته شده
 خدا کند که به اخراج ما رضا نشود

 مریض عشقم مار ا طبیب لازم نیست
 خدا کند که مریضیِ ما دوا نشود

 کبوتر دل من جَلدِ بام خانه ی توست
 خدا کند که دلی خانه ی جفا نشود

  
نویسنده : علی خالقی ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦


مسافران ایستگاه اخر قطار

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت : مقصد ما خداست ٬ کیست که با ما سفر کند ؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟ قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زیرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت :‌اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند . اما اینجا ایستگاه آخرین نیست .
مسافرانی که پیاده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : درود بر شما ٬ راز من همین بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ٬ دیگر نه قطاری بود و نه مسافری

  
نویسنده : علی خالقی ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :


آخه به ما چه که امام زمان غریبه!!!!

دلم پر بغضه...... اونقدر که با کوچکترین تلنگر رسوا میشم....
می خوام داد بزنم... اونقدر بلند که تموم دنیا بشنوند!!!!
می خوام گریه کنم...می خوام تا همیشه گریه کنم.... واسه مردی که غربتش رو نمیشه تصور کرد...و حدی براش نوشت.... می خوام بمیرم ... بخاطر تنهایی کسی که وجودم به وجودش بستگی داره......
آی مردم... هممون خوابیم.....به خود خدا هممون خوابیم.... می ترسم وقتی بیدار بشیم که دیگه خیلی دیره!!!! وقتی که .... دیگه راه برگشتی وجود نداشته باشه....
می ترسم وقتی بیدار شیم که حق علی(ع) رو غصب کرده باشند!!!!
می ترسم وقتی بیدار شیم که حسن(ع) رو زهر داده باشند!!!
وقتی که حسین(ع) رو تشنه سر بریده باشند!!!!
می ترسم وقتی بیدار شیم... که ........!!!
آخه به ما چه که امام زمان غریبه!!!! آخه بما چه که تنهاست!!! آخه بما چه که مردم ازش غافلند!!!!!!
ـــ ببین اعصاب منو با این حرفا خورد نکن!!! نمی خوام بشنوم!!!! خودمون کم غصه داریم!!!! اومدی گیر دادی به من که چی!!!! منم مثل همه ی مردم!!!!
من که تنهایی ازم کاری بر نمیاد!!!! چکار می تونم بکنم!!!!
بزار عین آدمیزاد زندگیمونو بکنیم!!!
ببین...من وقت ندارم واسه این حرفا!!! کلی کار دارم!!! درس و دانشگاه از یه طرف!!!!! کار و بدهی و چک و اوووه!!! از یه طرف..... همین ما نماز می خونیم از سرمونم زیادیه!!!
هی نیا در گوش من از این حرفا بزن!!!! بزار زندگیمونو بکنیم..... من واسه آیندم برنامه دارم....درسم رو باید تموم کنم!!!! ازدواج!!! کار!!!! خونه!!! ماشین.... خودت بگو خدا وکیلی با این همه کار اصلا وقت میشه از این حرفا بزنیم.....

راست میگی.... تو راست میگی !!!! به ما چه که امام زمان غریبه!!! به ما چه که نشسته تا ۴ تا شیعه با معرفت پیداشن٬ یه عده که پای کارش وایسن!!! یه عده از جنس آهن.... (ما از جنس چی هستیم؟؟؟؟) تا بیاد...... بیاد و برای ما عشق به ارمغان بیاره!!!!
به ما چه که ۱۰۰۰ و اندی سال می گذره و اکه اون عده ی کم شیعه پای کارش وایستاده بودن حتما تا حالا اومده بود!!!!
به ما چه که اونه ناجی واقعی!!! اونه مصلح واقعی!!!!

  
نویسنده : علی خالقی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦


خار توام ای گل ز چه رو خوار بمیرم؟

خار توام ای گل ز چه رو خوار بمیرم؟
بگذار کنار تو به گلزار بمیرم....






خار توام ای گل.....
اقاجان چیز کوچیکتر و حقیرتر از این نداشتم که بگم....بذار تکرارش کنم....
خار توام ای گل ز چه رو خوار بمیرم؟
بگذار کنار تو به گلذار بمیرم....آقا جانم... دیدار تو خوب است ولی خوب تر از آن ...
چی داری میگی؟؟؟ مگه خوبتر از اینکه آقاتو ببینی چیزی هم هست؟؟
آره....هست...
دیدار تو خوب است ولی خوبتر از آن
این است که در لحظه دیدار بمیرم..
آقام اقام آقام....اگه ببینمت دیگه هیچ آرزو تو دلم ندارم....بذار یه بار ببینمتو بمیرم...
آقا کم لطفیه این همه صدات کردم یه بار نبینمت...
آقا جان...تو فقط مال مقدس اردبیلی ها نیستی....
آقا جان...تو فقط مال سید بحر العلوم ها نیستی....
منم دل دارم....منم تو رو دوست دارم......منم میخوام ببینمت....
هر چی اسمتو میبرم سیر نمیشم......آخه تو با دلم چه کردی ارباب.....
دیدار تو خوب است ولی خوبتر از آن
این است که در لحظه دیدار بمیرم....خیلی آدم با این شعر حال میکنه.

یک عمر نگه داشته ام جان به هوایت
یک لحظه نگاه کن و بگذار تا بمیرم.

آقا جان من که ندیدمت...ولی اونایی که دیدنت بدجوری دل رو میسوزونن...میگن:
پیشونیت به ماه می مونه...
ابروهات مثل کمونه...
مژه هات اینو نوشته...
که چشات باغ بهشته...آقاجونم....آقاجون

نمیدونم چی بگم و حرفامو کجا برسونم....
چشمی بگشا ...
خودش در جواب اون عارف توی عرفات که از آقا پرسید آقا نمیبینمت؟!
آقا در جواب فرمود:‌چی میگی ؟؟ مگه میشه منو صدا بزنی و من کنارت نشینم...هر جا صدام زدی من پیشت بودم...

ای وای خدا....من چقدر بدم...
بیایید یه قول به هم بدیم...نزدیک روز عرفه هستیم....مطمئن باشیم اگه تو این روزا قول بدیم دیگه شرممون میشه قولمون رو بشکنیم...

بیایید اگه اشتباه رفتیم برگردیم...

چشمی بگشا تا که به یک چشم گشودن
یک بار تو را بینم و صد بار بمیرم...
چشماتو به من نبندی...
کی میشه به من بخندی؟؟؟
تو امیر ملک جانی...
من گدای مستمندم
گل زهرا......گل زهرا.......گل زهرا....

یا رب الحجه بحق الحجه اشف صدر الحجه بظهور الحجه....آمین

  
نویسنده : علی خالقی ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦